بهار زندگی

سلام

دقیقا شروع هفته ۳۶ بود که وضع و حال من غیر قابل تحمل شده بود و احساس میکردم حرکات پسرم خیلی کم شده.به همین خاطر برای ویزیت رفتم پیش دکتر.در کمال ناباوری دکتر بهم گفت که حدس من درسته هم آب دور جنینی کمه و جنین دچار زجر تنفسی شدیده و زودی توی بیمارستان خصوصی نامه بستری برام دادن و بماند که توی اون بیمارستان برمن چه گذشت.به زور دارو و با ماسک تنفس میکردم.و واقعا حالم بد بود.آمپولهای بتامتازون رو هم تزریق کردن که اگه قرارشد سزارین اورژانسی بشم مشکلی برای بچه پیش نیاد.فردای اون روز توی ویزیت حالت من و نی نی نرمال شده بود و هردو مرخص شدیم.خوب رفتیم خونه مامانم و بیحالی عمومی من شروع شد.تا شب کم کم حالم بد و بدتر شد تا اینکه دقیقا ۸ شب دچاریه سردرد شدم که خدابه هیچ کسی نشون نده با هر دارویی که میتونستم مهارش کنم امتحان میکردم اما انگار نه انگار.تا اینکه صبح دوباره توی همون بیمارستان خصوصی بستری شدم و هر مدل آزمایش و داروی خواب و داروی ضد درد رو تا شب روم امتحان کردن اما دریغ از یک ذره تفاوت.دوباره اومدم خونه و سردردی من ادامه پیدا کرد تا عصر فردا و من کارم به زجه کشیدن رسیده بود دیگه نا نداشتم راه برم و حتی حرف نمیتونستم بزنم و هیچی حالیم نبود.تا اینکه بردنم پیش دکتور قبلیم که سزارین قبلی ام رو انجام داده بود و اون با یه ازمایش ساده تشخیص مسمومیت بارداری و حکم بستری شدن من رو توی بیمارستان دادن.اما به هر بیمارستانی که مراجعه میکنیم به خاطر حالت وخیم من منو قبول نمیکردن.تا اینکه توی بیمارستان دولتی پیش همین دکتر بستری شدم و چشمتون روز بد نبینه آمپولهای سولفات منیزیم هر ۴ ساعت برام تطبیق میشد.تا اینکه بعداز ۵ شب من ۵ دقیقه خواب به چشمم اومد و هفته ۳۶ بارداری ختم شد.اولین روز از هفته ۳۷ بود که منتظر ویزیت دکتر بودم و زجه های من ادامه داشت که بنابه تشخیص دکتر سزارین اورژانسی شدم و پسرم رو با وزن ۳۴۰۰ گرم گذاشتن توی بغلم وقتی از اتاق عمل اومدم بیرون هیچ دردی نداشتم و دلم میخواست بعداز یک هفته بیداری فقط بخوابم.خیلی عذاب وجدان دارم که نتونستم بچه رو تا هفته ۴۰ نگه دارم.ناف پسرم بعداز یک ماه افتاد.و دچار عفونت ادراری شد و ختنه اش کردیم. و مجرای اشکی چشمم هنوزم بسته است.خیلی مشکلات رو دیدم بماند که رخمم باز شده بود و الانم هنوز درد دارم.با تمام این مشکلات تنها آرزوم سلامتی هردو تا فرزندانم هست و بس و شفای پسرم.آمین یا رب العالمین.




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 24 آبان 1396 | 9:27 | نویسنده : َشقایق افشار |

سلام عزیز تو دلی.

کم کم داریم به آخر این مسافرت سخت میرسیم.امروز وارد هفته ۳۵ شدیم.ازخداوند دیدار تورو با همه وجود و باسلامتی کامل و عمر طویل

خودت و بهارنازم میخام.

خدایا سرنوشت مارو با خوشی ها رقم بزن و در پناه خودت خوشی مارو دو چند بساز.

به من توان این رو بده که بتونم یک زایمان عالی داشته باشم و پسرم پاره تنم رو که بوی سبحان رو برام میاره به آغوش بگیرم و بزرگش کنم.

خداوندا بهار و بهزاد رو به خودت میسپارم.

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشی و مارستگار.

آمین یا رب العالمین.




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 مرداد 1396 | 9:02 | نویسنده : َشقایق افشار |

سلام مامانی دیروز وقت دکتر داشتم

دلم میخواست همش قیافه شمارو ببینم و اصلا برام مهم نبود که چه مشکلاتی دارم.

دکتر هم یه عکس سه بعدی ازشما بهم داد که اشک تو چشمام جمع شد.اصلا قیافه شمابه پسر شبیه نیست وبیشتر با اون نازو اکتتون به دخترا میمونین.

بمیرم برات.

خوب پسر نازم 

بماند که مامانی شده کیسه امراض مختلف:کمخونی عفونت فشار بالا و تورم.الانم دارو گرفتم برای رفع همه این مشکلات به خاطری که میخوام شماطبیعی به دنیا بیایید و هیچ مشکلی نباشه.

وقتی دارو هام تموم شدن میرم دوباره تست خون تا مطمین بشم که هیچ مشکلی برای شما پیش نمیاد.

دوستت دارم.پسر یک دونه مامان.

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 16 مرداد 1396 | 11:24 | نویسنده : َشقایق افشار |

سلام بهزاد عزیزم.

عزیز دل مامان این اسم رو بابایی و بهار براتون انتخاب کردن.وای که نمیدونی بهار چقدر قشنگ اسم شمارو تلفظ میکنه.میمیرم واسه هر دوتون.

توی نیمه ی هفته ۳۳ هستیم و از وقتی که وارد ماه هشتم شدم خیلی احساس آرامش میکنم.مثل بقیه مامانا شاکی نیستم.هم بیرون کار میکنم هم توی خونه.شب هم خیلی راحت میخوابم.داروی خاصی هم مصرف نمیکنم.

دوستت دارم مامانی هم شمارو هم بهار حسودم رو.

به مناسبت جداشدن بهار از پوشک دیروز رفتیم بازار براش لباس خریدیم بعد رفتیم بستنی خوردیم دست اخر هم رفتیم رستورانت چیف و شام۴ تایی بربدن زدیم. (من و شما پیتزا مارگاریتا و بابایی پیتزای ایتالیانو سفارش دادن)بهار هم که قربونش برم فقط رفت توی میدون بازی و تا میتونست بابچه ها شیطونی کرد دست آخر هم بایک داد و فغان و سیلی کاری پدر بیچارش موفق شدیم بیاریمش خونه.

سیلی های بهار واقعا دردناکه...گریهدلم برای بابایی سوخت.

تمام مدت میگفت به بهزاد بگو دوستت ندارم برات لباس نمیخرم پارک هم نمیبرمت من بیچاره هم تکرار میکردم.

عزیزم منتظر اومدنت هستیم به وقت و باسلامتی بیا.




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 14 مرداد 1396 | 11:45 | نویسنده : َشقایق افشار |

سلام نی نی گلم

شمارش معکوس هفته ها شروع شده.

دوروز دیگه وارد ماه هشتم میشیم و من از دیشب تا حالا درد دارم.

ساکتو امروز میبندم عزیزمامان ولی قول بده الان نیای.بعد هفته ۳۷ بیا.و سالم بیا با عمر طویل.

ببخش که نا ندارم تایپ کنم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 25 تير 1396 | 11:59 | نویسنده : َشقایق افشار |

سلام مامانی

دیروز با آوین اومده بودیم دیدن شما.کوچولوی نازم.

بیمارستان نسایی ولادی مادر 

وقت ویزیت ازیه دکتر تاجیکستانی گرفتم و قرار شد زایمان هم برم پیش ایشون.

بیمارستان مجهزیه.اتاقهای زایمان و بقیه جاهاشم بازدید کردم انشاالله که اینبار خداوند قدرت زایمان طبیعی رو بهم بده.

راستی یه سونوگرافی هم کردیم و شما که آخر هفته ۲۹ بودی بنا به سونوگرافی ۳۰ هفته و ۶ روز سنتون رو تخمین زدن.خوب فرقی نمیکنه.همه چیز نرمال بود و تزریق پرولوتون رو که اخر ۲۸ زده بودم قطع کردن.امیدمون به خداست

اوین شمارو خیلی دوست داره.به سلامتی بیایی و بشی داداشی نازش

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 تير 1396 | 8:37 | نویسنده : َشقایق افشار |

هورا

سلام فندق مامانی.

چندروزی میشه که وارد ماه هفتم بارداری شدیم اما متاسفانه که اینترنتم قطع بود الان پست میزارم

دوستت دارم عزیز دلم.تنها دارویی که استفاده میکنم  امپوله که هفته ای یه دونه میزنم.

خدایا باقی راه رو برای هردومون راحت بساز

دوستتون دارم عزیزای مامان آوین و محمد

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 | 11:57 | نویسنده : َشقایق افشار |

پسرم امروز وارد ماه ششم شدی.

اما انقباضات همچنان ادامه دارن با هر تنشی و استرسی و با هر باری که بلند میکنم خیلی حساسند و مرا نگران میکنند.

درمن بمان و نفس بکش تا موعد امدنت عزیز دلم و دلم را از ترس رفتنت نلرزان که بی تو خواهم مرد نیمه ی عمر مادر.

خداوندا با اینکه برای مهار این انقباضات دارو میخورم اما تکرار میشوند.کمکم کن پسرم را به سلامت به دنیا بیاورم.

جزتو کسی نمیتواند مارا به سلامت به آخر این سفر برساند نه دارو و نه دکتر.فقط لطف تو خواهد توانست درد را کم کند.

کمکمان کن تنها نمانیم




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 ارديبهشت 1396 | 8:47 | نویسنده : َشقایق افشار |

سلام پسملی 

انقدر شوق داشتم بیام این پست نیمه بارداری رو بزنم که ۲ روز زودتر اومدم

راستش کمی انقباضات دارم و روزی یه دونه ونتولین مصرف میکنم.

خدایا خودت پسرم رو نگه دار و اونو به وقت و موقعش توی هفته چهلم با عمر و صحت کامل به ما ببخش.

آمین




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 | 8:21 | نویسنده : َشقایق افشار |

سلام عزیز تودلی 

تنبل مامان. خیلی کم تکون میخوری.منو نگران نکن همش تکون تکون بخور تا از تکونات جون بگیرم.

محمد این روزها خودشو سفت میکنه بازم منو میترسونه از تکرار انقباضات که در بارداری قبلی داشتم.

اما بعد میبینم انقباض نیست.یه نی نی شیطونه که خودشو گوله میکنه و شکمم رو کج میکنه.

شکرخدایا.

چند روز دیگه نذری میپزم برای تضمین سلامت پسرم ودخترم.اما موندم چی بپزم!!!!

خدایا واقعا نمیدونم چه جوری شکر گزار این نعمت های دست نیافتنی ات باشم.اگه آدم دایم سربه سجده هم باشه نمیتونه جبران یه لحظه ازین لذت ها رو بکنه.

میمیرم برات تابینهایت خدا.




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 فروردين 1396 | 11:42 | نویسنده : َشقایق افشار |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد